آدمانه ترین اعترافات

این وبلاگ, تقلیدی است از وبلاگ حوا.

معمولی‌های دوست‌داشتنی

معمولی­ترین حالت­هایش، لحظه­هایی که سخت در خود فرو رفته و آنقدر همه­چیز عادی است که نیازی به هیچ لایه­ای از تصنع نباشد، و نیست هیچ لایه­ای، دوست­داشتنی ترین لحظه­های تماشای حواست. لحظاتی که فکرش تمام مشغول شده و آنقدر درون خودش غرق شده که هیچ توجهی به بیرون ندارد. و نمی­فهمد حتا چشم­های آدم را که روی او مانده و دارد ریزریز بودنش را نگاه می­کند. ذهنم پر می­کشد توی رستوران، وقتی که در آن­سوی میز نشسته و دقیق شده توی منو، با چشم­هایش گزینه­ها را مرور می­کند و با ابروهایش رد، تایید، یا گاهی هم که ابروهاش در می­مانند در رد یا تایید، که ابروهاش درمانده می­شوند و یک جور مظلومی به منو نگاه می­کند. ذهنم پر می­کشد تا پشت اُپن آشپزخانه، که آن­سو توی آشپزخانه کنار کابینت ایستاده و دارد تکه­پنیری را از توی بسته­اش توی ظرف آبی ترمه­ای شکل می­گذارد، که آدم محو می­شود در دست­هاش و انگشت­هایی که با کارد بازی می­کنند، که چشم­هاش مانده جایی بین بسته­ی پنیر و ظرف آبی ترمه­ای شکل و بی­آنکه حواسش باشد دارد با کارد پنیر را تکه­تکه می­کند. ذهنم پر می­کشد روی کاناپه که تکیه داده به آدم و دارد سریال می­بیند، که دستت زیر دستش، که دستش میانه­ی نوازشت آرام می­شود و ساکن، که نفسش را آرام می­کند و تو خوب این را می­فهمی، که چشم­هایش را تنگ کرده و گوشش را تیز، که خیره مانده به گوشه­ی سیاه تلوزیون، که حسابی مانده توی خودش، حسابی.

این معمولی­های دوست­داشتنی، کوتاه و بسیارند. کافی­ست بخواهی ببینی­شان. مکرر خواهی دید، هر روز. اما کوتاه­اند. باید تمام دیدنت را جمع کنی، کوتاه­ می­ماند توی خودش تا این­که بیرون کشیده می­شود یکهو، که

«پاستاهاشو خوردی؟»

«چایی ریختی؟»

...[مکث]...[بوسه]...[مکث]...

   + آدم ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment نظرات ()

و اما بعد

...بعدش که توی پیاده­‌رو تنها می­‌روی و کف دست راستت روی ساعد دست چپت بالا و پایین می­‌رود، نرسیده به آرنج، نرسیده به مچ، که دست راستت ادای دست چپش را در می­‌آورد...

...بعدش که در تاکسی را می‌بندی، که تاکسی می‌رود، که تو از پشتِ ماتی شیشه شال آبی‌اش را، کمی از شانه‌اش را، تا اولین پیچ دنبال می‌کنی...

...بعدش که توی تاکسی نشسته­‌ای، زبانت را روی لب­‌هات می­‌گردانی و بعد توی دهان بالا و پایین، آرام مزمزه می­‌کنی طعم رژ لبش را...

...بعدش که سرش مانده توی بغلت، که حس می­‌کنی خیسی شور پیرهن را روی سینه­‌ات، روی گونه­‌اش، که آرام شده، و می­‌مالی آرام شانه­‌هایش را، که عمیق نفس می­‌کشی، که عمیق نفس می­‌کشانی­‌اش...

...بعدش که لب­‌ها جدا شده و نشده، بینی­‌ها را می‌گذارید روی هم، پیشانی­‌ها را هم، که روی صورتش سه تا چشم می­‌بینی، که روی صورتت سه تا چشم می­‌بیند، که چشم­‌هاش را لابلای هاشور چتری­‌هاش نگاه می­‌کنی، که چشم­‌هات را لابلای هاشور چتری­‌هاش نگاه می­‌کند...

...بعدش که دراز کشیده­‌ای، دست راست زیر سرت، دست چپ زیر سرش، سقف را نگاه می­‌کنی...

...بعدش که نوازش می­‌کنی گودی کمرش را، که بی­‌هیچ مانعی روی سینه­‌ات خوابیده، که آرام، با دمت، بالا می­‌رود، که آرام، با بازدمت، پایین می­‌آید...

...بعدش که صورت به صورت، آغوش به آغوش، تازه خواب رفته و قلاب کرده­‌ای دست­‌هات را پشتش، که گرمای نفس­‌هاش گونه­‌ات را قلقلک می­‌د‌هد...

...بعدش که توی خیابان راه می­‌روی، سیگار می­‌گیرانی و راه می­‌روی، دست­‌هات را فرو‌ می­‌کنی توی جیب­‌ها مبادا هوس کنند، سیگار را می­‌چپانی گوشه­‌ی لبت مبادا هوس...

   + آدم ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۸
comment نظرات ()

بوسه

باید بیمقدمه باشد، که چشمهایت بهناگاه از روی چشمهایش بلغزد و تا روی لبها سر بخورد. که آویزان شود نگاهت از انحنای لب بالا و مردمکهات دنبال کند رقص لبهایش را به آهنگ حرفهاش. تا صداهای اطراف هی هرچه محوتر شوند و لبهاش هی هرچه واضحتر، که آخر حتا واژههاش هم در میان التهابت برای دیدن لبهاش محو شوند، محو و محوتر. و تو نزدیک شوی، نزدیک و نزدیکتر...

باید بیمقدمه باشد، تا همهی اینها در یک آن رخ دهد. و البته آنقدر سریع که تنها یک لحظه بعد از خواستن بیمقدمهات، لبهایتان روی هم باشد. همهی هرچه در پاراگراف قبل گفتم باید در یک آن رخ دهد. و زمان باید سریع بگذرد. اما درست بعد از اولین تماس لبها، زمان میایستد. همهچیز میایستد. لبها که روی هم باشند، زمان طول نمیکشد، قد میکشد. قد میکشد و انگار لابهلای سکون زمان، بالاوبالاتر میروید. هیچ اتفاقی نیست. انگاری دنیا ایستاده به تماشایتان، همهچیز در جای خود میخکوب شده. تنها جریانی هست، جریانی که چیستیاش را هرگز نفهمیدهای و بین لبهایتان در خروش است. جریانی انگاری تمام تحرک هستی. دست‌هایتان بی‌پروا در پی جایی برای نوازش می‌افتند و آرام آرام بدن هم را می‌کاوید. زمان لابهلای لبهای شما قد میکشد، چون چشمهای از جریان ناشناختهی گذرا از لبها. زمان از بازایستادن دست می‌کشد و آرام‌آرام حرکت می‌کند، قد میکشد، انگار خورشیدی که نرم نرمک از پشت کوه قد بکشد. قد میکشد تا یک لحظه که خورشید از پشت کوه، تا یک لحظه که لبها آخرین تماس را رها میکنند و ... بوسه.

 

   + آدم ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۸
comment نظرات ()

حدود مردانه

مردها برای خودشان حدهایی دارند. حد و مرزهایی که دوستشان دارند. این مرزها، جدا از آنکه چه هستند برای مردها بسیار عزیزند، بسیار بسیار. خیلی هم محترم اند. نه که مقدس باشند، نه که گمان کنند درست بلاشک اند این مرزها، نه. اتفاقا همیشه کرم شک افتاده توی این مرزها، همیشه نمی دانم پشت بندشان است و آری یا نه پسوندشان. اما عزیزند. ارزش دارند. گویی ارزششان به ذات است، بیشتر به پاره ی تن می مانند. چون جان عزیز. شاید هم پاره ی غرور مردانه باشند، غرور مردانه، آن مطاع عزیزتر از جان!

می دانم که کمتر زنی درک می کند این مرزها را. کمتر زنی می فهمد این مرزها تا چه حد مهم و عزیزند، تا کجا نبودشان نیستی به حساب می آید و تا کجا بودشان هستی آفرین است. و این از آن نقاط رازآلوده و سرگردان کننده ی میانه ی زنامردی ست. که زنی نمی فهمد این مرزها و ارزش آنها را و مردی مصرانه بر حدود خود ایستادگی می کند.

بدتر از همه اما جایی ست که آدم از حدودش به خاطر حوا می گذرد، پا بر پاره ی تن خویش می گذارد و جان خویش را قربانی حوایش می کند. درد حالا آن است که حوا نمی فهمد خون چه قربانی ثقیلی خاک بوس قدم هایش شده. جایی که آدم ناز حوا را به گزاف ترین بها خریده و حوا، این فروشنده ی نابلد، همه ی "عدول از حدود" را به پشیزی قیمت می نهد.

یکهو، آدم از تو می شکند.

پی نوشت: سکوت همیشه استلذاذ نیست، سکوتی که گذشت اجبار بود، به فراخور سال روزی. عذر تقصیر.

   + آدم ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٧
comment نظرات ()

سکوت

همیشه دلم می خواست بدانم که حواها هم می توانند از سکوت لذت ببرند یا نه. آن وقت هایی که نشسته ایم کنار همدیگر و به جای این که از هردری و چرتی حرف بزنیم و هی حرف کم بیاید و دربدر موضوعی بمانیم، سکوت کرده ایم. گاهی هم را نگاه می کنیم و گاهی حتا نگاه هم نمی کنیم. بو می کشیم هم را و در هوای بازدم هم نفس می کشیم. لحظه هایی که آدم، بیش از هر حرف زدنی می خواهدشان؛ که حس کند کنارش نشسته ، حتا با فاصله، حتا آن سوی نیمکت پارک.

حتا گاهی پشت تلفن، سکوت خدای لحظات است. وقت هایی که خاموش می شویم هردو و این بیش از حد ساکت ماندنمان، می شود از این بهانه کوچولو ها که انگار کنیم برای هم با همه فرق می کنیم و ادامه ی سکوت بشود زمانی برای برشمردن این بهانه کوچولوها و قنج رفتن ها و ... سکوتی که یکهو بشود پقی خنده یکیمان.  سکوتی که در خلالش، بشنویم صدای محو محیط تنفس هم را، که توش صدای دم و بازدمش معلوم شود، واضح ِواضح. هاممممم ... هوممممم ... هامممممم ... هوممممم. آنقدر واضح که گمان کنم اگر می دیدمش، لرزش پره های دماغش در بازدم را می دیدم؛ و سعی کنم لابلای سکوتش، بوی عطرش یادم بیاید.

خیلی دلم می خواهد بدانم که حواها هم می توانند از سکوت لذت ببرند یا نه.

   + آدم ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٧
comment نظرات ()

بهانه

دل آدم، خب اسمش دل است دیگر، گاهی بهانه می گیرد. بهانه ات را. بهانه ات را که می گیرد آرام و قرار نمی گذارد برای آدم. توی هرچیزی می خواهد ردی از تو پیدا کند. صندلی پارک را که می بیند نشستن کنارت یادش می آید و ساکت ماندن های طولانی تا نفس بکشم عطرت را، بی حرف اضافه؛ میله های مترو را که می بیند دست ت را یادش می آید که می پیچیدند دور میله ها و آستین مانتوات که کمی پایین می آمد و برق دست بندت که بند می شد به برآمدگی استخوان مچ­ت، توی هر پیاده رو، سنگ­فرش ها را که می بیند، خرامان قدم زدن ت را یادش می آید که انگاری کیف روی دوش­ت رهبری می کرد اصیل ترین سمفونی های دنیا را. شال فروشی ها، همه شان بلااستثنا گویی آفریده شده اند تا تو را فرایاد بیاورد. زنگ اس ام اس، اودکلن، آن یکی بلوز مشکی م، عطر اسپری ت، خودکار خط دار، حتا این کلیدها که باهاشان می شود تایپ کرد، همه شان، همه ی لعنتی شان تو را به یاد دلم می اندازند. کاغذ و قلم که می بیند، انگار بهانه ات را می گیرد. دل ش کنج می خواهد. می دانی که؟ دل­خستگی ما آدم ها، دلتنگی مان، غمزدگی مان، همه شان کنج می خواهند. تا پنجره را باز می کنم، تا می روم توی کوچه، تا روی پل عابر پیاده قدم می گذارم، تا کفش م گل می شود بی صدای خنده ی تو، تا در حال راه رفتن دست می کشم روی دیوار بی زیرچشمی پاییدن تو، تا نفس می کشم بی عطر تو، دلم هوای کنج می کند. می دانی؟ همه اش بهانه می گیرد، این دل آدم.

 

   + آدم ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٧
comment نظرات ()

کنجکاوی

وقتی که دوست داری لبت روی لبی گذاشته شود، نیمی از خواستن­ت از کنجکاوی ست. کنجکاوی، انگار مسهلی است در اشتیاق برای خواستن زنی، تا این حس برطرف شود، یا حتا ارضا شود این حس، کنجکاوی؛ تازه با آن همه چیزی که برای کنجکاوی توی ذهن می لولند.

کنجکاوی برای این که بدانی چگونه است حس انتقال گرما در گرماگرم ِدر آغوش گرفتن ش ، کنجکاوی برای این که بدانی چگونه است حس لمس ِگرمای دستش میان انگشت های ت، وقتی که انگشت ها را یکی در میان در هم فرو کرده باشید، برای این که بدانی چگونه است حس فرسودن گونه ات به گونه اش، نرم، برای این که بدانی چگونه است حس مالیدن لب های ت به کرک های بور پشت گردن ش، برای این که بدانی چگونه است حس لمس کردن گودی کمرش، با نوک انگشت، لغزان، برای این که بدانی چگونه است حس دست ت وقتی گرد می شود از پشت روی سینه اش، لرزان، که پستان ش را در دست می گیری و حس برخورد نوک ش با کف دست ت، قلقلک، تا بدانی چگونه است حس برخورد عور سینه ات به پشت ش، حتا لغزیدن موهاش این وسط، تا بدانی چگونه است لذت ِبازی، میان زبان های تان، که عشق بازی می کنند، و برخورد بینی ات با بینی اش، تا بدانی چیست احساس تحمل سنگینی اش روی ران هایت، روی سینه ات، تا بفهمی...

کنجکاوی ست که نیمی از اشتیاق را می سازد. همین است که اولین دفعه را خاص می کند، آخر پس از آن، کمتر کنجکاوی ای باقی می ماند.

 

پ.ن: چندتایی از دوستان گفته اند که وبلاگ باز نمی شده، یا همین الان هم فقط پست آخر باز می شود یا ... راستش علتی برای ش نمی دانم، گاه گداری هم که خودم سر زدم مشکلی نبود، اگر کسی می داند چگونه می شود رفع مشکل نمود، لطف کند توی نظرات بگوید.

   + آدم ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٠
comment نظرات ()

پدر!

 

تفاوت اصلی پدر و شوهر در میزان مسئولیت ِپذیرفته است. پدر همان شوهرست که مسئولیت ش مضاعف شده. مسئولیتی که بعید می دانم حواها سر از لذت ش در آورند. مسئولیتی که روی دوش بودن ش لذت دارد. همین که مسئولیت کسی بر عهده ی آدم باشد، یک جور تعالی است اصلن. یک جور رشد. آدم، مردتر می شود. آدمانه تر می شود. به آن گوهر جنسیتی ش نزدیک تر می شود. همین که بچه ای از آدم فلان اسباب بازی را بخواهد و آدم دودوتا چارتا کند و –اصلن همین دودوتا چارتا!- و بعدش اخم کند به بچه اش که "بدو وانسا" و پیش خودش اندوه بخورد که چرا ندارد تا برای بچه اش فلان اسباب بازی را بخرد و همه چیز ، همه ی دنیا خلاصه شود در اندوه ش، این است که پدر بودن را محشر می کند، تک می کند، اوج می کند. این اندوه است که بی پروا –حتا بیش از آرزوی شوهر بودن- آرزوی پدرشدن می کنم.

آدم به یاد پدرانه هایی می افتد در فیلم هایی که دیده، پدرانه گی هایی بعضن بی مزاحمت شوهرانه گی، خالص و بی آلاینده. چون سکانس هایی خاص از خواهران غریب، دقیق ترش آنجا که پدر* می نوازد و شعر "مادر من مادر من" را می خواند و دخترش آرام می آید کنارش، دقیق تر لحظه ای که میان شعرخواندن با لحن پدرانه ای به دخترش می گوید: "تو نخوابیدی، تو هنوز نخوابیدی!"

 اصلن آدمانه گی بی مسئولیتی روی دوش، میان تنه گی مردانه است.

 

پی نوشت: دیر شده که آدم برای روز پدر پست بدهد؟

________________________

*.مرحوم خسرو شکیبایی

   + آدم ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢
comment نظرات ()

لمس

 

توی تاکسی نشسته و ننشسته می نشیند کنارم. همان اول بازوش گذاشته می شود به بازوم و نه من اعتراضی می کنم و نه او پس کشیدنی. تاکسی می رود و بازومان روی بازوی همدیگر بالا و پایین می رود، آرام آرام. فشار اندک بازوش روی بازوم کلی لذت بخش است. توی هر دست انداز، وقتی که بازو ها روی هم محکم بالا و پایین می شود، فشار بیشتر، بیشتر بی قرارم می کند. بی قرار که می گویم، نوعی عدم کنترل حس درونی ست، که تهش به کش و قوس دادن بدن ختم می شود و فشردن دوپا به همدیگر. ول می شوم کم کم و در حرکات ماشین زانوهامان هم گاه گاه به هم می خورد. تق تق، تق تتق تق، انگار مخابره ی یک پیام اروتیک به الفبای مورس. از پنجره مدام بیرون را نگاه می کنم، هرازگاهی کش و قوس می روم و خود این کش و قوس فشار را زیادتر می کند و خودش یعنی بی قراری بیشتر و ...

پیاده می شود و می شوم. راهم را می گیرم و به این فکر می کنم که حتا نیم نگاهی هم به ش نینداخته ام.

 

   + آدم ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٩
comment نظرات ()

در حسرت آدم بودن

داشتم شلوار های جین را نگاه می کردم که پسر آن زن خریدار آمد توی مغازه. از مادرش پرسید دیگر چه می خواهد بخرد. زن خریدار گفت او (پسرش) برود توی ماشین تا بیاید. زن فروشنده رفت که آخرین سفارش زن خریدار را بیاورد. آخر سر یکهو به شک افتاد و رو کرد به زن و پرسید: گفتید چه سایزی؟ زن هم نگاهی به من کرد و ناراحت از بودنم گفت : هشتاد.

فهمیدم چه حد از بودن آدمی مثل من رنج برد. از آدم بودنم چه حد دلگیر شد. راستش من هم حسابی دلم گرفت. نه،راستش حسابی دلم لک زد. لک زد برای آنکه از آدم بودنم دلگیر نشوی که هیچ، کیف کنی، ببالی، ذوق کنی، لذت ببری، افتخار کنی، که بال دربیاوری و من از همه ی این ها سرشار شوم، سرمست شوم، بیخود شوم که کسی به آدم بودنم این گونه بالیده است.

و چه لک زد دلم برای آغوشت. تا سرشار شوم از بویی که هرگز به مشامم نرسید.

 

   + آدم ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد