آدمانه ترین اعترافات

این وبلاگ, تقلیدی است از وبلاگ حوا.

اوج یک التذاذ

در بخشی از کتاب بالاتر از هر بلند بالایی، نوشته ی سلینجر، خاطره ای تعریف می شود از برادر شخصیت اصلی. توی این خاطره یک پسر بچه، وقتی دختر همسایه و همبازی اش را توی نور آفتاب می بیند، در شرایطی که موهایش را خیلی جذاب و دخترانه بافته و حسابی خوشکل شده، تازه لباس ش هم برایش بزرگ است و آستین هاش دست های ظریف ش را پوشانده اند، با یک سنگ می کوبد به صورت دخترک.

این اوج یک التذاذ آدمانه است. باور کن که حتا اندکی هم رنگ و بوی جنسی ندارد. اما اوج التذاذ است. یک فراارگاسم آدمانه.

یکی از آن دست خصلت های آدمانه که هیچ توضیحی برایشان نیست، اما هستند و چه عجیب خوب هم هستند.

   + آدم ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

تبعیض یا قنج؟

هیچ چیز بدتر از این نمی شود. این که یک جایی کار یک دختری (که از قضا می کشدت، جذبه دارد) به تو گیر کند. مثلا دانشجوت. تازه از آن ناکس هاش باشد که به قدرت نفوذ سلاح زنانه گی شان خوب واقف اند، که یک کرشمه می آیند و آدم صدتا می بیند. حالا تو هم توی کله ات کرده باشی که اصولا نباید تبعیض جنسیتی قائل شوی و این اراجیف، که مبادا مثلا پسری محض خاطر دختر نبودنش در معرض بی عدالتی (!) قرار گیرد.

این جاست که آدم می ماند. هی دل ش ، و البته جایی تقریبا میانه ی کلیه ها، کمی بالاتر، یک جوری می شود و هی به سمت تبعیض کشیده می شود و می خواهد کاری برای دخترک انجام دهد، دخترک هم ناکس صدای ش را هنرمندانه پایین بالا می برد و آن نقطه ی لامصب به ساز صدایش عجیب می رقصد. نقطه ی میانی کلیه ها را می گویم. دخترک با بازی پلک هایش، با رقص موِی ژه هایش، هی این نقطه ی گنگ را مچاله و مچاله تر، مهیج و مهیج تر، عجیب و دوست داشتنی تر می کند. از آن طرف هم آدم هی به خودش می گوید نباید تبعیض گذاشت و هی همین طوری با خودش درگیر می شود. می افتد توی دوراهی اخلاقی!

کاش بشود بفهمم یک روزی این نقطه چیست که در میانه ی کلیه ها ، کمی بالاتر، یک جوری می شود و انگار پرتقالی که آب ش را می گیرند کن فیکون می شود. انگار که بیرون ش با درونش عوض شود. نقطه ای که شخصا به شکل یک خلا احساس ش می کنم. خلائی دوست داشتنی، که گرچه من را توی دوراهی های اخلاقی ام گیر می اندازد، که گرچه مرا وسوسه می کند و سخت ترین وسوسه ها هم، اما باز هم دوست داشتنی ست. به شدت، مخصوصا وقتی قنج می رود.

   + آدم ; ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

خلسه واری.

زیاد می شود که شب ها، دیروقت که شد این شکلی شوم. خلسه وار. که پلک هام نیم­ باز شوند و چشم هام خمار. توی صدام – عینهو سیگاری ها- خش بیفتد و همه چیز آهسته شود، آهسته ی آهسته. آنقدر که هرچیزی که تند حرکت می کند، چندتا بشود، پشت سرهم و نامرئی شونده. انگاری که راستی راستی دو پاکت سیگار کشیده باشم، یا شاید یک بطر مشروب، مست و نشئه.
در این لحظات معمولا با خودم حس می کنم که دارد زنانه­ گی ام گل می کند. احساس می کنم تجربه ای از زن بودن است. لحظاتی که گوشه ای، روی تختی کاناپه ای چیزی ولو می شوم و دوست دارم کسی نوازش­م کند. لحظاتی که دوست دارم کسی ناخن­ش را بکشد روی بینی­م، گوش هام، روی لب ­هام، لپ­ هام. لحظاتی که دوست دارم با صدای لرزان و خش دارم، با "کسی" شوخی کنم. "کسی" باهام شوخی کند. لحظاتی که دوست دارم آهسته­ گی ذهنم به دست ِ"کسی" منتقل شود و او آرام مرا بنوازد. که دوست دارم سرم را روی پاهای کسی بگذارم و زور بزنم تا خواب مرا نبرد. که همچنان نمیه هوشیار و مست مانه, حس کنم صدای کور شده اش را، چراکه گوش م چسبیده به پاش و کروار بشنوم ش. لحظاتی که لبم بوسیده شدن, گونه ام لمس شدن, گردنم نوازش شدن, و دلم هری ریختن می خواهد. هری هری ریختن.
لحظاتی – که بی آنکه از زنانه­ گی تصوری داشته باشم- گمان می کنم زنانه باشند.

   + آدم ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

پیاده رو.

اول: سخت است که فردای روزی که کلی اتفاق برات افتاده, توی شرایط خاصی از جریان سیاسی, بی خیال همه ی آنها از پیاده رو بنویسی. اما هی با خودت می گویی, این جا مال آدم است, حرف حرف آدم است.

دوم: همه چیز را دور بریز. بی آنکه گرمای تن ش را حس کنی, بی آنکه کف دست ت مسح کند مویرگ های دست ش را, و جریان گرما ایجاد شود, آن سان که خوانده ای از جسم گرم به جسم سرد, بی آنکه بازدم ش بخورد توی صورت ت, بی‌آنکه حرف هاش را با گوش هات لمس کنی به جای شنیدن, بی آنکه حتا رودر رو باشید, تا نگاه ش کنی تمام قد و تمام وقت, در کنار هم, توی پیاده رو راه رفتن, خودش کلی ست.

همین که هر کسی که می بیندتان بگوید این ها باهم اند, باهم راه می روند, همین که برای کلمه ای محض ادامه ی صحبت, هرچه در کله ات داری بکاوی, همین که گاه کاویدن ت طول بیابد یا طول ش بدهی عمدا, شیطنت بازی, که یکهو سکوت که خیلی شد هم را نگاه کنید و بخندید, همین که نگاه ت هی بچرخد از روی ش به دست هاش و کفش هاش و سنگ فرش پیاده رو,همین که هی الکی بخندی, و خندیده شوی, همین که ... همین که فلان عطر فروش دو تا از آن نوار های کاغذی عطری ش را بگیرد, یکی طرف تو, یکی طرف او,و بخندد, خندیدنی معنادار, همین که خیس شوید باهم, گل شوید باهم, ردپاتان روی برف, کنار در کنار هم بیفتد, همین که سایه هاتان روی دیوار یکی شود, همین که یکی شوید, یکی با اختلاف فاصله ی یکی دومتر, خودش خیلی ست.

گاهی وقت ها عحب لک می زند, این دل آدم.


   + آدم ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

پریود آدمانه.

آدم بعضی وقت ها, آن هم متناوب و منظم و پریودیک, هی الکی نگران می شود, الکی دلشوره می گیرد, الکی ناراحت است و این الکی ناراحت بودن از همه بد تر است. هی این طرف و آن طرف می رود و صبر نشستن ندارد. حوصله ی هیچ کاری را ندارد و البته از علافی هم کلافه شده. دل­ش شور می زند و حتا نمی داند چرا. دل ش هم هرازگاه یک جوری می شود. یک جوری که وقتی ناگهانی توی شیب جاده پایین بروند می شود. شاید تعریف ش هُری پایین ریختن باشد. هرچه هست, وقتی مداوم می شود حال به هم زن هم می شود. و البته اعصاب خرد کن و این یعنی مزید بر علت, یا همان قوز بالاقوز خودمان.
آدم گاهی وقت ها دل­ش می گیرد. دل­ش تنگ می شود و حتا نمی داند برای که یا چه. گاهی آدم دل ش می خواهد از توی اتاق ش بزند بیرون, بیرون که زد دل ش می خواهد برگردد. گاهی دل­ش هوای تازه می خواهد و تا پنجره را باز می کند سردش می شود. گاهی آدم هوای گریه برش می دارد و اما سخت تر آن است که حتا نمی داند چرا. گاهی دنیا برای آدم تنگ می شود. ناکافی می شود. یک چیزی­ش گم می شود. یک کلیدی که مربوط این همه درد نامربوط است. چیزی که نه معلوم است چیست و کجاست کی است و چراست –و شاید چرا نیست- و ...
گاهی آدم در کنار همه ی دردها و عصبانیت ها و دل شوره ها و دل تنگی ها و ناراحتی ها و هوای گریه داشتن هاش, هنوز سنگینی "چرا" ی تمام این مصیبت ها را هم باید تحمل کند. آن هم روی شانه های پهن و سترگی, استوار بر چوب کبریت.
گاهی آدم, گاه­زده می شود.

 

 

پی نوشت: این مطلب به همت پرشین بلاگ پریده بود.

با کلی لطایف الحیل تنها توانستم اصل ش را برگردانم. عذر خواهی من باب نظرات.

 

   + آدم ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

ناگهان نامجو

توی این دنیای لعنتی هر چیزی ویژه گی مزخرف خودش را دارد،من جمله مغز لعنتی ما، در به یاد داشتن این دنیای لعنتی.

مغزی که برای یاد سپردن، چیزها را به هم گره می زند. بیخود و بی جهت. بدون آن که از او خواسته باشی. منظره ای را به زمانی گره می زند. زمانی از روز را به حرفی. حرفی را به صدایی. صدایی را به ... اما تا این جای کار خوب است. خوب است اگر نشود که این مغز، شعری را، آهنگی را، عطری را، تند تر زدن قلب­ت را، برگ را، درخت را، هوا را، باریدن باران را، نباریدن باران را، دختر بچه های شیرین را، زوج های جوان را، و خیلی چیزهای دیگر را به یک نفر گره بزند. نشود که مغزت بی خود و بی جهت، اصلا بی ربط همه چیز را به یکی گره بزند. یکی! نشود که گاهی روزها، همه چیز، حتا صدای قار قار کلاغ ها هم تو را به یاد یکی بیندازد. یکی! می فهمی که؟

بعضی چیزها درد دارند. بعضی چیزها لذت بخش اند. بعضی ها هم دردآور و لذت بخش. شاید حواگونه ها راحت تر بفهمند چه می گویم. اما ، شده آرنج دستت بخورد به گوشه ی تیز  ِ میزی چیزی؟ بعد دردی تیر بکشد از آرنج­ت تا نوک انگشت هات و بعد توی گلوت یک چیزی قلمبه شود؟ یا مثلا وقتی انگشت کوچک پات ناغافل به پایه ی میزی چیزی بخورد... دردی لذت بخش، دردی جالب. که ناغافل بودن ش دوچندان جذاب ش می کند. که آدم اگرچه دوست دارد تکرار شود، اما محض خاطر دردش بی خیال می شود.

وقتی مغز لعنتی آدم، مستعد باشد همه چیز را بی خود و بی جهت مربوط کند به یکی، شنیده شدن نعره های نامجو حکایت درد انگشت کوچک پاست...

شهره ی ِ .... شــَــَــَــَـــَـهر مشو ...

و ناگهان چیزی توی گلوی آدم قلمبه می شود.

   + آدم ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()

به مناسبت.

تصویری –به جای مانده از کودکی- که از روزه ای به شدت مردانه دارم این شکلی ست:

آدم سحری را خورده و نخورده، نماز صبح ش را خوانده و نخوانده، کفش و کلاه کرده رفته سر [مزرعه / مغازه / گاراژ] و زیر آفتاب کویر تا دو و سه بعدازظهر کار می کند. ‌[بیل می زند / دبه ی ماست و گونی حبوبات این ور و آن ور می برد / آچار می کشد و پیچ سفت می کند]. خانه که می آید، خسته و کوفته، که دست هاش بوی [خاک / ماست / گیریس] گرفته، بی آنکه چنان روی خوشی به کسی نشان دهد، یا اصلا حالی مانده باشد برای رو نشان دادن، که لب هاش سفید سفید شد و ترک ترک، ولو می شود جلوی پنکه تا خود افطار. اذان که دادند، تازه بیدار می شود، تن ش حسابی بوی عرق گرفته و لباس هاش حسابی خیس عرق ند. نماز ش را خوانده و نخوانده، آبی به صورت ش زده و نزده، می نشیند سر سفره ی افطار.

 

گرچه همیشه در توصیه های سنتی روزه به عنوان شمشیر مبارزه با دیو افروخته ی شهوت تجویز می شود، اما از این منظر مردانه گی که گذر کنیم، در نظرم روزه بسیار هم مردانه می آید. لذت احتکار، احتکار علیه نفس. لذتی که در ریاضت است. لذتی مردانه که در مقابله با خود است. شاید ملموس تر شود اگر بگویم کِرمی در آزار رساندن به خود. نوعی تحدید نفس. نوعی اجبار خودساخته، نوعی به کرسی نشاندن حرف های خود علیه خود. آن هم البته در کنار و همراه با مبارزه ای جانانه با چیزی مثل آفتاب کویر، در یک روز طولانی تابستانی. چیزی که نمی توانم وجودش را و لذت ش را و البته وسوسه انگیزی اش را انکار کنم. چیزی که شاید... نوعی مازوخیسم ملیح است، که گاه اساسا زبانه می کشد.

   + آدم ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

[...]

جذاب ترین لحظه های خواندن رمان، لحظاتی ست که قرار است به [...] برسم. صحنه هایی جذاب –بعضا- از مردانه گی. منظورم پاراگراف های منتهی به [...] است. پاراگراف هایی که موقع خواندن­شان آدم از حالت طاق­باز، یا مجبور به نشستن می شود و یا به سینه خوابیدن. پاراگراف هایی که گاهی موقع خواندن­شان محسوس دمای بدن بالا می رود. که موقع خواندن شان آدم زانوهاش را صاف می کند و تا جایی که می تواند خلاف جهت خم شدن فشار می­دهدشان. که آدم موقع خواندن­شان دستی، متکایی چیزی می گذارد بین پاهاش و هرازگاهی یک بار قوزک هاش را به هم می زند. که گاه –بسته به هنرنمایی نویسنده- حتا نفس ش هم کند می شود. که آدم.... برافروخته می شود.

پاراگراف هایی که هنرمندانه لحظاتی مردانه را توصیف می کنند. لحظاتی عمیق مردانه. نه که چون داستان های مزخرف سکسی اوج وقاحت مردانه گی ات را به رخ ت بکشند. نه. به عکس. پاراگراف هایی که در پرده ی کلمات، خوب شأن ِ مردانه گی را حفظ می کنند. کلماتی که نرم نرمک، انگار ملاعبه ای دوست داشتنی، انگار نوازشی درست کمی پیش از [...]، انگار اغوگری ای هوس برانگیز، داغ ت می کنند.  که انگار لالایی کم کم ک آدم را خواب می کنند، که انگار مشروب فرد اعلا، داغ می کنند آدم را کم کمک،و مست البته. که انگار نیکوتین تدخین می کنند. و آدم گاهی دوباره و دوباره می خواندشان. پاراگرف هایی که حتا پس از آنکه ابتر شده اند و نهایت شان شده [...] اما هنوز هم کارشان را به درستی انجام می دهند. به درستی یک ساعت شنی، که شن هاش نرم نرمک فرو می ریزد.

بی وقفه یاد "عقاید یک دلقک" می افتم و لحظه ی ربودن دل دخترک کاتولیک.

 

   + آدم ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

فاخلع نعلیک.

مُحرم شدن یک جورهایی همان "کفش های خود را به درآور"  ِ موسا است برای حضور در میقات. باید کفش ها را، بل پاها را در آوری. باید کنار بگذاری خیلی چیزها را که اول آنها، آدمیت است.

باید عصبانیت مردانه ات هنگام فحش دادن را کنار بگذاری، باید اطمینان مردانه ات هنگام سوگند خوردن را کنار بگذاری،باید التذاذ از آن هیبت مردانه هنگام نگاه در آینه را کنار بگذاری. باید اقتدار مردانه ات در شکار را کنار بگذاری. باید شهوت مردانه ات را در هر دم کنار بگذاری. باید ... حتا لباس های مردانه ات را هم کنار بگذاری.

حکایت جالبی بود. مردانه گی را کنار گذاشته بودم همراه لباس هام، دو تا حوله انداخته بودم روی جسم عورم. زیر آفتاب که محض طواف نساء قدم می زدم، قطرات عرق روی پوست م سر می خورد، احساس می کردم شبیه یک قوطی پپسی شده ام. از آن ها که برای تبلیغات از مخلوط آب و یخ بیرون ش کشیده اند و از همه جاش قطرات آب سرازیر است. منتها بسی داغ تر.

خلاصه که آنجا باید آدمیت را کنار بگذاری. آنجا آدم نمی خواهند. انسان می خواهند. موجودی کمی قبل تر از آن که حوا یا آدم بودن ش معلوم باشد. آنجا اگر که در طواف تمام بدن ت –که تنها حوله ای پوشانده بودش و دیگر هیچ- به قد گذاشته می شد به بدن دختر خوش تراش لبنانی در پوشش لخت و براق و مشکی اش، هیچ حسی، بهتر بگویم هیچ حس آدمانه ای رخ نمی داد. گویی سنگی به سنگی، کلوخی به کلوخی، گلی به گلی، انسانی به انسانی.

البته راستش این داستان آن قدر افراطی شده بود که گاه گاه گمان می کردم زنانه گی دارد من را می گیرد. گاه گاه که حوله ی روی دوش م را باز می کردم و درست می کردم، گویی زنی که چادر ش را باز می کند و درست می کند. گاه گاه که روی صندلی می نشستم و حوله ی دیگر را روی پاهام می کشیدم که مبادا... ، گویی زنی که روی صندلی نشسته و مانتو اش را درست می کند، و اصولا راه رفتن در لباس احرام که احساس راه رفتن در دامنی به پهنای شانه را به من می داد.

گویا فاخلع نعلیک یعنی که آی آدم، انسان شو. که حوایی در تو شور نیافریند. که این جا باید در مقامی بدوی تر و البته اعلی تر جنسی دیگر شورآفرینی کند. که به دور جنس دیگری بگردی، که برای جنس دیگری سجده کنی، که برای جنس دیگری خوشامد بگویی، که برای جنس دیگری هی بروی و بیایی. که....

اما به حق لذتی عظیم است در این ناآدمیت، نصیب تان شود خداکناد.

   + آدم ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

متکا بودن

جذاب ترین بخش مردانه گی متکا بودن است. این که یکی به آدم تکیه کند.

گاهی این تکیه روحی است. این که یکی باشد که آدم را قبول داشته باشد، کم که آورد دل­ش به آدم قرص باشد، درددل­ش را بیاورد برای آدم، غصه اش را پیش آدم بشورد، خنده اش را کنار آدم بکند، که آدم بفهمد مهم است برای طرف که خنده اش را بیاورد کنار آدم. خلاصه یکی توی دنیا باشد که دل­ش آرام است، چون آدم را دارد. که آدم حس کند یکی توی دنیا هست که اتکاش به آدم است. این طوری آدم حس خوبی دارد. شاید چون حس می کند مرد است.

گاهی هم تکیه راستی راستی است. فیزیکی است. نه روحی و معنوی و روانی و این اباطیل. نه. تکیه است. یعنی که آدم می نشیند کنج کاناپه و یکی هست که تکیه کند روی سینه ی آدم. که سرش بماند زیر سر آدم، که چانه ی آدم بیاید کنار سر طرف. که موهاش سرازیر شوند روی دست و سینه ی آدم، که آدم با انگشت هاش لای موهای طرف بگردد و چرخ بزند. که سنگینی یکی را روی سینه هاش حس کند، یکی که تکیه کرده به آدم، که گاهی نفس­ش سخت بالا برود و هیچ نگوید. که با هر نفس­ش کسی آرام آرام بالا و پایین برود. که نفس­ آدم موی بالای سر کسی را بلرزاند.

 که متکا شود. که آدم متکا شود.

 

پی نوشت: دارم می روم همان جا که می گویند آدم برای اولین بار بر زمین افتاد. اشتیاقی و التهابی و اضطرابی عجین و عجیب در برم گرفته و البت, ده دوازده روزی نیستم.

   + آدم ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()