معمولیهای دوستداشتنی
معمولیترین حالتهایش، لحظههایی که سخت در خود فرو رفته و آنقدر همهچیز عادی است که نیازی به هیچ لایهای از تصنع نباشد، و نیست هیچ لایهای، دوستداشتنی ترین لحظههای تماشای حواست. لحظاتی که فکرش تمام مشغول شده و آنقدر درون خودش غرق شده که هیچ توجهی به بیرون ندارد. و نمیفهمد حتا چشمهای آدم را که روی او مانده و دارد ریزریز بودنش را نگاه میکند. ذهنم پر میکشد توی رستوران، وقتی که در آنسوی میز نشسته و دقیق شده توی منو، با چشمهایش گزینهها را مرور میکند و با ابروهایش رد، تایید، یا گاهی هم که ابروهاش در میمانند در رد یا تایید، که ابروهاش درمانده میشوند و یک جور مظلومی به منو نگاه میکند. ذهنم پر میکشد تا پشت اُپن آشپزخانه، که آنسو توی آشپزخانه کنار کابینت ایستاده و دارد تکهپنیری را از توی بستهاش توی ظرف آبی ترمهای شکل میگذارد، که آدم محو میشود در دستهاش و انگشتهایی که با کارد بازی میکنند، که چشمهاش مانده جایی بین بستهی پنیر و ظرف آبی ترمهای شکل و بیآنکه حواسش باشد دارد با کارد پنیر را تکهتکه میکند. ذهنم پر میکشد روی کاناپه که تکیه داده به آدم و دارد سریال میبیند، که دستت زیر دستش، که دستش میانهی نوازشت آرام میشود و ساکن، که نفسش را آرام میکند و تو خوب این را میفهمی، که چشمهایش را تنگ کرده و گوشش را تیز، که خیره مانده به گوشهی سیاه تلوزیون، که حسابی مانده توی خودش، حسابی.
این معمولیهای دوستداشتنی، کوتاه و بسیارند. کافیست بخواهی ببینیشان. مکرر خواهی دید، هر روز. اما کوتاهاند. باید تمام دیدنت را جمع کنی، کوتاه میماند توی خودش تا اینکه بیرون کشیده میشود یکهو، که
«پاستاهاشو خوردی؟»
«چایی ریختی؟»
...[مکث]...[بوسه]...[مکث]...
و اما بعد
...بعدش که توی پیادهرو تنها میروی و کف دست راستت روی ساعد دست چپت بالا و پایین میرود، نرسیده به آرنج، نرسیده به مچ، که دست راستت ادای دست چپش را در میآورد...
...بعدش که در تاکسی را میبندی، که تاکسی میرود، که تو از پشتِ ماتی شیشه شال آبیاش را، کمی از شانهاش را، تا اولین پیچ دنبال میکنی...
...بعدش که توی تاکسی نشستهای، زبانت را روی لبهات میگردانی و بعد توی دهان بالا و پایین، آرام مزمزه میکنی طعم رژ لبش را...
...بعدش که سرش مانده توی بغلت، که حس میکنی خیسی شور پیرهن را روی سینهات، روی گونهاش، که آرام شده، و میمالی آرام شانههایش را، که عمیق نفس میکشی، که عمیق نفس میکشانیاش...
...بعدش که لبها جدا شده و نشده، بینیها را میگذارید روی هم، پیشانیها را هم، که روی صورتش سه تا چشم میبینی، که روی صورتت سه تا چشم میبیند، که چشمهاش را لابلای هاشور چتریهاش نگاه میکنی، که چشمهات را لابلای هاشور چتریهاش نگاه میکند...
...بعدش که دراز کشیدهای، دست راست زیر سرت، دست چپ زیر سرش، سقف را نگاه میکنی...
...بعدش که نوازش میکنی گودی کمرش را، که بیهیچ مانعی روی سینهات خوابیده، که آرام، با دمت، بالا میرود، که آرام، با بازدمت، پایین میآید...
...بعدش که صورت به صورت، آغوش به آغوش، تازه خواب رفته و قلاب کردهای دستهات را پشتش، که گرمای نفسهاش گونهات را قلقلک میدهد...
...بعدش که توی خیابان راه میروی، سیگار میگیرانی و راه میروی، دستهات را فرو میکنی توی جیبها مبادا هوس کنند، سیگار را میچپانی گوشهی لبت مبادا هوس...
بوسه
باید بیمقدمه باشد، که چشمهایت بهناگاه از روی چشمهایش بلغزد و تا روی لبها سر بخورد. که آویزان شود نگاهت از انحنای لب بالا و مردمکهات دنبال کند رقص لبهایش را به آهنگ حرفهاش. تا صداهای اطراف هی هرچه محوتر شوند و لبهاش هی هرچه واضحتر، که آخر حتا واژههاش هم در میان التهابت برای دیدن لبهاش محو شوند، محو و محوتر. و تو نزدیک شوی، نزدیک و نزدیکتر...
باید بیمقدمه باشد، تا همهی اینها در یک آن رخ دهد. و البته آنقدر سریع که تنها یک لحظه بعد از خواستن بیمقدمهات، لبهایتان روی هم باشد. همهی هرچه در پاراگراف قبل گفتم باید در یک آن رخ دهد. و زمان باید سریع بگذرد. اما درست بعد از اولین تماس لبها، زمان میایستد. همهچیز میایستد. لبها که روی هم باشند، زمان طول نمیکشد، قد میکشد. قد میکشد و انگار لابهلای سکون زمان، بالاوبالاتر میروید. هیچ اتفاقی نیست. انگاری دنیا ایستاده به تماشایتان، همهچیز در جای خود میخکوب شده. تنها جریانی هست، جریانی که چیستیاش را هرگز نفهمیدهای و بین لبهایتان در خروش است. جریانی انگاری تمام تحرک هستی. دستهایتان بیپروا در پی جایی برای نوازش میافتند و آرام آرام بدن هم را میکاوید. زمان لابهلای لبهای شما قد میکشد، چون چشمهای از جریان ناشناختهی گذرا از لبها. زمان از بازایستادن دست میکشد و آرامآرام حرکت میکند، قد میکشد، انگار خورشیدی که نرم نرمک از پشت کوه قد بکشد. قد میکشد تا یک لحظه که خورشید از پشت کوه، تا یک لحظه که لبها آخرین تماس را رها میکنند و ... بوسه.
حدود مردانه
مردها برای خودشان حدهایی دارند. حد و مرزهایی که دوستشان دارند. این مرزها، جدا از آنکه چه هستند برای مردها بسیار عزیزند، بسیار بسیار. خیلی هم محترم اند. نه که مقدس باشند، نه که گمان کنند درست بلاشک اند این مرزها، نه. اتفاقا همیشه کرم شک افتاده توی این مرزها، همیشه نمی دانم پشت بندشان است و آری یا نه پسوندشان. اما عزیزند. ارزش دارند. گویی ارزششان به ذات است، بیشتر به پاره ی تن می مانند. چون جان عزیز. شاید هم پاره ی غرور مردانه باشند، غرور مردانه، آن مطاع عزیزتر از جان!
می دانم که کمتر زنی درک می کند این مرزها را. کمتر زنی می فهمد این مرزها تا چه حد مهم و عزیزند، تا کجا نبودشان نیستی به حساب می آید و تا کجا بودشان هستی آفرین است. و این از آن نقاط رازآلوده و سرگردان کننده ی میانه ی زنامردی ست. که زنی نمی فهمد این مرزها و ارزش آنها را و مردی مصرانه بر حدود خود ایستادگی می کند.
بدتر از همه اما جایی ست که آدم از حدودش به خاطر حوا می گذرد، پا بر پاره ی تن خویش می گذارد و جان خویش را قربانی حوایش می کند. درد حالا آن است که حوا نمی فهمد خون چه قربانی ثقیلی خاک بوس قدم هایش شده. جایی که آدم ناز حوا را به گزاف ترین بها خریده و حوا، این فروشنده ی نابلد، همه ی "عدول از حدود" را به پشیزی قیمت می نهد.
یکهو، آدم از تو می شکند.
پی نوشت: سکوت همیشه استلذاذ نیست، سکوتی که گذشت اجبار بود، به فراخور سال روزی. عذر تقصیر.
سکوت
همیشه دلم می خواست بدانم که حواها هم می توانند از سکوت لذت ببرند یا نه. آن وقت هایی که نشسته ایم کنار همدیگر و به جای این که از هردری و چرتی حرف بزنیم و هی حرف کم بیاید و دربدر موضوعی بمانیم، سکوت کرده ایم. گاهی هم را نگاه می کنیم و گاهی حتا نگاه هم نمی کنیم. بو می کشیم هم را و در هوای بازدم هم نفس می کشیم. لحظه هایی که آدم، بیش از هر حرف زدنی می خواهدشان؛ که حس کند کنارش نشسته ، حتا با فاصله، حتا آن سوی نیمکت پارک.
حتا گاهی پشت تلفن، سکوت خدای لحظات است. وقت هایی که خاموش می شویم هردو و این بیش از حد ساکت ماندنمان، می شود از این بهانه کوچولو ها که انگار کنیم برای هم با همه فرق می کنیم و ادامه ی سکوت بشود زمانی برای برشمردن این بهانه کوچولوها و قنج رفتن ها و ... سکوتی که یکهو بشود پقی خنده یکیمان. سکوتی که در خلالش، بشنویم صدای محو محیط تنفس هم را، که توش صدای دم و بازدمش معلوم شود، واضح ِواضح. هاممممم ... هوممممم ... هامممممم ... هوممممم. آنقدر واضح که گمان کنم اگر می دیدمش، لرزش پره های دماغش در بازدم را می دیدم؛ و سعی کنم لابلای سکوتش، بوی عطرش یادم بیاید.
خیلی دلم می خواهد بدانم که حواها هم می توانند از سکوت لذت ببرند یا نه.
بهانه
دل آدم، خب اسمش دل است دیگر، گاهی بهانه می گیرد. بهانه ات را. بهانه ات را که می گیرد آرام و قرار نمی گذارد برای آدم. توی هرچیزی می خواهد ردی از تو پیدا کند. صندلی پارک را که می بیند نشستن کنارت یادش می آید و ساکت ماندن های طولانی تا نفس بکشم عطرت را، بی حرف اضافه؛ میله های مترو را که می بیند دست ت را یادش می آید که می پیچیدند دور میله ها و آستین مانتوات که کمی پایین می آمد و برق دست بندت که بند می شد به برآمدگی استخوان مچت، توی هر پیاده رو، سنگفرش ها را که می بیند، خرامان قدم زدن ت را یادش می آید که انگاری کیف روی دوشت رهبری می کرد اصیل ترین سمفونی های دنیا را. شال فروشی ها، همه شان بلااستثنا گویی آفریده شده اند تا تو را فرایاد بیاورد. زنگ اس ام اس، اودکلن، آن یکی بلوز مشکی م، عطر اسپری ت، خودکار خط دار، حتا این کلیدها که باهاشان می شود تایپ کرد، همه شان، همه ی لعنتی شان تو را به یاد دلم می اندازند. کاغذ و قلم که می بیند، انگار بهانه ات را می گیرد. دل ش کنج می خواهد. می دانی که؟ دلخستگی ما آدم ها، دلتنگی مان، غمزدگی مان، همه شان کنج می خواهند. تا پنجره را باز می کنم، تا می روم توی کوچه، تا روی پل عابر پیاده قدم می گذارم، تا کفش م گل می شود بی صدای خنده ی تو، تا در حال راه رفتن دست می کشم روی دیوار بی زیرچشمی پاییدن تو، تا نفس می کشم بی عطر تو، دلم هوای کنج می کند. می دانی؟ همه اش بهانه می گیرد، این دل آدم.
کنجکاوی
وقتی که دوست داری لبت روی لبی گذاشته شود، نیمی از خواستنت از کنجکاوی ست. کنجکاوی، انگار مسهلی است در اشتیاق برای خواستن زنی، تا این حس برطرف شود، یا حتا ارضا شود این حس، کنجکاوی؛ تازه با آن همه چیزی که برای کنجکاوی توی ذهن می لولند.
کنجکاوی برای این که بدانی چگونه است حس انتقال گرما در گرماگرم ِدر آغوش گرفتن ش ، کنجکاوی برای این که بدانی چگونه است حس لمس ِگرمای دستش میان انگشت های ت، وقتی که انگشت ها را یکی در میان در هم فرو کرده باشید، برای این که بدانی چگونه است حس فرسودن گونه ات به گونه اش، نرم، برای این که بدانی چگونه است حس مالیدن لب های ت به کرک های بور پشت گردن ش، برای این که بدانی چگونه است حس لمس کردن گودی کمرش، با نوک انگشت، لغزان، برای این که بدانی چگونه است حس دست ت وقتی گرد می شود از پشت روی سینه اش، لرزان، که پستان ش را در دست می گیری و حس برخورد نوک ش با کف دست ت، قلقلک، تا بدانی چگونه است حس برخورد عور سینه ات به پشت ش، حتا لغزیدن موهاش این وسط، تا بدانی چگونه است لذت ِبازی، میان زبان های تان، که عشق بازی می کنند، و برخورد بینی ات با بینی اش، تا بدانی چیست احساس تحمل سنگینی اش روی ران هایت، روی سینه ات، تا بفهمی...
کنجکاوی ست که نیمی از اشتیاق را می سازد. همین است که اولین دفعه را خاص می کند، آخر پس از آن، کمتر کنجکاوی ای باقی می ماند.
پ.ن: چندتایی از دوستان گفته اند که وبلاگ باز نمی شده، یا همین الان هم فقط پست آخر باز می شود یا ... راستش علتی برای ش نمی دانم، گاه گداری هم که خودم سر زدم مشکلی نبود، اگر کسی می داند چگونه می شود رفع مشکل نمود، لطف کند توی نظرات بگوید.
پدر!
تفاوت اصلی پدر و شوهر در میزان مسئولیت ِپذیرفته است. پدر همان شوهرست که مسئولیت ش مضاعف شده. مسئولیتی که بعید می دانم حواها سر از لذت ش در آورند. مسئولیتی که روی دوش بودن ش لذت دارد. همین که مسئولیت کسی بر عهده ی آدم باشد، یک جور تعالی است اصلن. یک جور رشد. آدم، مردتر می شود. آدمانه تر می شود. به آن گوهر جنسیتی ش نزدیک تر می شود. همین که بچه ای از آدم فلان اسباب بازی را بخواهد و آدم دودوتا چارتا کند و –اصلن همین دودوتا چارتا!- و بعدش اخم کند به بچه اش که "بدو وانسا" و پیش خودش اندوه بخورد که چرا ندارد تا برای بچه اش فلان اسباب بازی را بخرد و همه چیز ، همه ی دنیا خلاصه شود در اندوه ش، این است که پدر بودن را محشر می کند، تک می کند، اوج می کند. این اندوه است که بی پروا –حتا بیش از آرزوی شوهر بودن- آرزوی پدرشدن می کنم.
آدم به یاد پدرانه هایی می افتد در فیلم هایی که دیده، پدرانه گی هایی بعضن بی مزاحمت شوهرانه گی، خالص و بی آلاینده. چون سکانس هایی خاص از خواهران غریب، دقیق ترش آنجا که پدر* می نوازد و شعر "مادر من مادر من" را می خواند و دخترش آرام می آید کنارش، دقیق تر لحظه ای که میان شعرخواندن با لحن پدرانه ای به دخترش می گوید: "تو نخوابیدی، تو هنوز نخوابیدی!"
اصلن آدمانه گی بی مسئولیتی روی دوش، میان تنه گی مردانه است.
پی نوشت: دیر شده که آدم برای روز پدر پست بدهد؟
________________________
*.مرحوم خسرو شکیبایی
لمس
توی تاکسی نشسته و ننشسته می نشیند کنارم. همان اول بازوش گذاشته می شود به بازوم و نه من اعتراضی می کنم و نه او پس کشیدنی. تاکسی می رود و بازومان روی بازوی همدیگر بالا و پایین می رود، آرام آرام. فشار اندک بازوش روی بازوم کلی لذت بخش است. توی هر دست انداز، وقتی که بازو ها روی هم محکم بالا و پایین می شود، فشار بیشتر، بیشتر بی قرارم می کند. بی قرار که می گویم، نوعی عدم کنترل حس درونی ست، که تهش به کش و قوس دادن بدن ختم می شود و فشردن دوپا به همدیگر. ول می شوم کم کم و در حرکات ماشین زانوهامان هم گاه گاه به هم می خورد. تق تق، تق تتق تق، انگار مخابره ی یک پیام اروتیک به الفبای مورس. از پنجره مدام بیرون را نگاه می کنم، هرازگاهی کش و قوس می روم و خود این کش و قوس فشار را زیادتر می کند و خودش یعنی بی قراری بیشتر و ...
پیاده می شود و می شوم. راهم را می گیرم و به این فکر می کنم که حتا نیم نگاهی هم به ش نینداخته ام.
در حسرت آدم بودن
داشتم شلوار های جین را نگاه می کردم که پسر آن زن خریدار آمد توی مغازه. از مادرش پرسید دیگر چه می خواهد بخرد. زن خریدار گفت او (پسرش) برود توی ماشین تا بیاید. زن فروشنده رفت که آخرین سفارش زن خریدار را بیاورد. آخر سر یکهو به شک افتاد و رو کرد به زن و پرسید: گفتید چه سایزی؟ زن هم نگاهی به من کرد و ناراحت از بودنم گفت : هشتاد.
فهمیدم چه حد از بودن آدمی مثل من رنج برد. از آدم بودنم چه حد دلگیر شد. راستش من هم حسابی دلم گرفت. نه،راستش حسابی دلم لک زد. لک زد برای آنکه از آدم بودنم دلگیر نشوی که هیچ، کیف کنی، ببالی، ذوق کنی، لذت ببری، افتخار کنی، که بال دربیاوری و من از همه ی این ها سرشار شوم، سرمست شوم، بیخود شوم که کسی به آدم بودنم این گونه بالیده است.
و چه لک زد دلم برای آغوشت. تا سرشار شوم از بویی که هرگز به مشامم نرسید.
نظرات ()
