فاخلع نعلیک.
مُحرم شدن یک جورهایی همان "کفش های خود را به درآور" ِ موسا است برای حضور در میقات. باید کفش ها را، بل پاها را در آوری. باید کنار بگذاری خیلی چیزها را که اول آنها، آدمیت است.
باید عصبانیت مردانه ات هنگام فحش دادن را کنار بگذاری، باید اطمینان مردانه ات هنگام سوگند خوردن را کنار بگذاری،باید التذاذ از آن هیبت مردانه هنگام نگاه در آینه را کنار بگذاری. باید اقتدار مردانه ات در شکار را کنار بگذاری. باید شهوت مردانه ات را در هر دم کنار بگذاری. باید ... حتا لباس های مردانه ات را هم کنار بگذاری.
حکایت جالبی بود. مردانه گی را کنار گذاشته بودم همراه لباس هام، دو تا حوله انداخته بودم روی جسم عورم. زیر آفتاب که محض طواف نساء قدم می زدم، قطرات عرق روی پوست م سر می خورد، احساس می کردم شبیه یک قوطی پپسی شده ام. از آن ها که برای تبلیغات از مخلوط آب و یخ بیرون ش کشیده اند و از همه جاش قطرات آب سرازیر است. منتها بسی داغ تر.
خلاصه که آنجا باید آدمیت را کنار بگذاری. آنجا آدم نمی خواهند. انسان می خواهند. موجودی کمی قبل تر از آن که حوا یا آدم بودن ش معلوم باشد. آنجا اگر که در طواف تمام بدن ت –که تنها حوله ای پوشانده بودش و دیگر هیچ- به قد گذاشته می شد به بدن دختر خوش تراش لبنانی در پوشش لخت و براق و مشکی اش، هیچ حسی، بهتر بگویم هیچ حس آدمانه ای رخ نمی داد. گویی سنگی به سنگی، کلوخی به کلوخی، گلی به گلی، انسانی به انسانی.
البته راستش این داستان آن قدر افراطی شده بود که گاه گاه گمان می کردم زنانه گی دارد من را می گیرد. گاه گاه که حوله ی روی دوش م را باز می کردم و درست می کردم، گویی زنی که چادر ش را باز می کند و درست می کند. گاه گاه که روی صندلی می نشستم و حوله ی دیگر را روی پاهام می کشیدم که مبادا... ، گویی زنی که روی صندلی نشسته و مانتو اش را درست می کند، و اصولا راه رفتن در لباس احرام که احساس راه رفتن در دامنی به پهنای شانه را به من می داد.
گویا فاخلع نعلیک یعنی که آی آدم، انسان شو. که حوایی در تو شور نیافریند. که این جا باید در مقامی بدوی تر و البته اعلی تر جنسی دیگر شورآفرینی کند. که به دور جنس دیگری بگردی، که برای جنس دیگری سجده کنی، که برای جنس دیگری خوشامد بگویی، که برای جنس دیگری هی بروی و بیایی. که....
اما به حق لذتی عظیم است در این ناآدمیت، نصیب تان شود خداکناد.
